...انتظارسبز...
سلام منتظر... به کلبه دوستی با امام زمان خوش اومدی
رفقا مهمونی خدا داره تموم میشه هاااااااا................. دعا کنید دل امام زمان روحی فداه رو نشکونیم. دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 19:14 :: نويسنده : محمد حاجوی فرض کن حضرت مهدی(عج) به تو مهمان گردد ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟؟؟ باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟؟؟ خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟؟؟ لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟؟؟ پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت داری انقدر که یک هدید برایش بخری؟؟؟ حاضری گوشی همراه تو را چک بکند ؟؟؟ با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!!! واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران؟؟؟ میتوان گفت تو را شیعه اثنا عشری ؟؟؟؟
دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 18:52 :: نويسنده : محمد حاجوی یا صاحب الزمان..... یا بقیة الله....... بهار انتظارم سلام... آقاجون؛ مشقّت و سختی فراق شما اینقدر طولانی شده که دیگه برگای انتظار توان پرواز ندارن....... نمیدونم تحمّل همۀ این تنهاییها به خاطر بزرگ شدن و آماده شدن برای ظهور شماست؟! یا نه! عقوبت کردههاییه که پردۀ غیبت، جسارت انجامش رو بهمون داده!؟ نمیدونم داریم مهیّای اومدنتون میشیم یا پردهای کلفتتر برای دوریتون!؟ ای گل نرگس؛ اینقدر غیبت شما طول کشیده و میکشه تا دوست و دشمن از هم جدا بشن. اینقدر طولانی و سخت، تا مدّعیان دروغین انتظار خسته بشن و دست از ادّعاهاشون بردارن. اون وقته که فقط مؤمنان واقعی، دنبالهرو حجّت خدا باقی میمونن و سعادت ابدی رو نصیب خودشون میکنن. اماما؛ اینقدر در دوری شما خط خطی کردیم که چلّههامون رو یکی یکی پشت سر گذاشتیم و سر از هفتۀ صد و بیست و..... مولا؛ دیگه حساب هفتهها هم از دستم در رفته.... نمیدونم تا کی باید شمارشگر هفتههای بی طلوع باشیم... نمیدونم تا کی باید قلم رو کاغذ بچرخونیم و از دوری شما بنویسیم و ناله کنیم.... تا کی باید روزها رو از اول بشماریم و عصرهامون رو با دلتنگی شما به پایان ببریم.... آقا؛ دیگه روم نمیشه قسمتون بدم. دیگه روم نمیشه ازتون بخوام بیاین. دیگه روم نمیشه بازم از اول شروع کنم......... این همه گذشته ولی هنوز اونی نشدیم که شما میخواین. شرمندهایم آقا... شرمندهایم مولا.... یوسف زهرا؛ هر چی بیشتر میگذره قلمها فرسودهتر میشن و انتظارها سنگینتر و آهها عمیقتر و امیدها خستهتر....! میدونم اگه مدعی محبّت شما هستیم، اگه آرزوی وصال داریم، باید سعی کنیم معشوقمون رو بهتر بشناسیم. باید سعی کنیم شناخت پیدا کنیم. میدونم باید ساخته بشیم ولی آقا به خدا دوری شما خیلی سخته........ صبح بىتو رنگ بعد از ظـــهر يك آدينه دارد به امید پایان صفحات انتظار، دوباره از نو آغاز میکنیم.... به امید ظهور یا اباصالح المهدی؛ یا بقیة الله ادرکنی اَلّلهُمَّ عَجِّل لِوَلِيََّکَ الفَرَج دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 17:54 :: نويسنده : محمد حاجوی يا مهدي (عج)مولاي من !
چشمانت را در صدف نگهداري کنم . ما وا مي دهي اي خوب ! بيا تا ايمان غرق گرداب گناه نشد دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 17:43 :: نويسنده : محمد حاجوی غریبترین فرد عالم
مولای غریب و تنهای من! متحیرم کدامین مصرع از این مثنوی « هفتاد من کاغذ» را بازخوانی کنم؟ دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 17:30 :: نويسنده : محمد حاجوی یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت
ای روح دعا سلام مهدی 1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0 عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0 بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0 بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0 بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0 نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0 آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000 میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0 حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0 پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0 محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟
بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0 یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0 به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد کاش می شد که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد کاش می شد جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد کاش می شد انتظار منتظر بپایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد000 دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 16:43 :: نويسنده : محمد حاجوی
بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا ابا صالح المهدی سرگذشت ولادت حضرت ولی عصر(عج) حضرت وليعصر عليه السلام روز نيمه شعبان 255 هجري قمري از پدرش امام حسن عسگري(ع) و از مادرش حضرت نرجس خاتون(ع) متولد شد و کيفيت تولد آن حضرت از زبان مبارک حضرت حکيمه خاتون، دختر امام محمد تقي(ع) و عمه امام حسن عسگري(ع) بدين شرح است: او مي گويد شب نيمه شعبان سال 255 هجري قمري حضرت امام حسن عسگري(ع) مرا خواست و فرمود امشب نيمه شعبان است. لطفا نزد ما باش، ضمناً خدايتعالي امشب مولودي را متولد مي کند که حجت او در روي زمين است. عرض کردم: مادرش کيست؟ فرمود: نرجس عليها سلام. گفتم: فدايت گردم! اثري از حاملگي در نرجس خاتون (ع) نيست. فرمود: همين است که مي گويم. سپس به خدمت حضرت نرجس خاتون رفتم، سلام کردم و نشستم. او خواست لباس مرا عوض کند و کفشهاي مرا بيرون آورد. فرمود: بانوي من شب بخير. گفتم: بانوي من بانوي خاندان ما توئي. فرمود: نه، من کجا و اين مقام بزرگ. گفتم: دختر جان امشب خدايتعالي پسري به تو عنايت مي کند که سرور دو جهان خواهد بود. وقتي اين کلام را از من شنيد با کمال حجب و حيا سر را به زير انداخت و رفت گوشه اي از اطاق نشست. من نماز مغرب را خواندم و افطار کردم و خوابيدم. ولي منتظر مقدم ولي خدا بودم. خبري نشد، سحر براي اداء نماز شب بيدار شدم. ديدم باز هم حضرت نرجس(ع) خوابيده است. با خودم فکر مي کردم که چگونه امام هادي(ع) فرمود که امشب فرزندش متولد مي شود؟ ناگهان صداي امام حسن عسگري(ع) بلند شد و فرمود عمه جان تعجب نکن که وقت تولد فرزندم نزديک است. من وقتي صداي آنحضرت را شنيدم مشول سوره الم سجده شدم و سپس سوره يس را خواندم که ناگهان ديدم حضرت نرجس(ع) از خواب پريده، مضطرب است. نزد او رفتم. گفتم: آيا چيزي احساس مي کني؟ گفت: بلي. گفتم: دلت را محکم نگه دار. اين مولود همان مژده اي است که به تو دادم. پس از آن هر دو نفر خوابيديم. من خوابم برده بود. وقتي بيدار شدم، ديدم طفل متولد شده و صورت روي زمين گذاشته و خدا را سجده مي کند. آن ماه پاره را در آغوش گرفتم. ديدم پاک از جميع آلودگيهائيکه ساير کودکان دارند، مي باشد. بعد از آن حضرت امام حسن عسگري(ع) از آن اطاق صدا زد که عمه جان، فرزندم را نزد من بياور. من او را نزد امام حسن عسگري(ع) بردم. امام دست زير رانها و پشت بچه گرفتند و پاهاي او را به سينه چسباندند و زبان به دهان او گذاشتند و دست بر چشم و گوش و بندهاي او کشيدند و فرمود: پسرم با من حرف بزن. آن طفل زبان باز کرد و گفت: اشهد ان لا اله ال الله وحده لا شريک له و اشهد ان محمد رسول الله و سپس بر امير المومنين و ائمه اطهار(ع) صلوات فرستاد. وقتي به نام پدرش رسيد چشمهايش را باز کرد و سلام را داد. پس از آن حضرت عسگري(ع) به من فرمودند: عمه جان او را نزد مادرش ببر تا به او هم سلام کند و بعد او را نزد من بياور. من او را نزد مادرش بردم، چشم باز کرد و به مادرش هم سلام کرد و مادرش جواب سلام را داد و او را به من باز گرداند و من او را نزد پدرش بردم و تحويل دادم. حضرت عسگري(ع) فرمود: عمه روز هفتم ولادتش نيز بچه را به نزد من بياور. صبح روز 22 شعبان که به خدمت امام رسيدم، روپوش از روي او برداشتم، ولي بچه را نديدم. عرض کردم: فدايت گردم، بچه چه شد؟ فرمود: عمه جان او را به کسي سپردم که مادر موسي فرزند خود را به او سپرد و به نقلي ديگر چون روز هفتم به حضور امام شرفياب شدم، فرمود: عمه فرزندم را بياور. او را در قنداقه پيچيده نزد حضرت بردم. امام مانند بار اول فرزند دلبندش را نوازش فرمود و زبان مبارک بر دهان او که گوئي شير و عسل به او مي خوراند سپس فرمود: فرزندم با من سخن بگو. گفت: اشهد ان لا اله الا الله آنگاه به پيغمبر خاتم(ص) و امير المومنين(ع) و يک يک ائمه و پدر بزرگوارش درود فرستاد و سپس اين آيه شريفه را تلاوت فرمود: و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمکن لهم في الارض و ... سوره قصص آيه 4. اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا دو شنبه 16 مرداد 1391برچسب:, :: 16:36 :: نويسنده : محمد حاجوی صفحه قبل 1 صفحه بعد پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |